دلتنگی مامانی
سلام قر بونت برم عزیزم خیلی ذلم گرفته مامانی اخه همه دوستام با خاله نگین و متین جون عمو سامان همه دختر پسرها یک اتوبوس گرفتن رفتن شمال.میترا تلفن میزنه همش میگه جات خالی رومینا . منم دلم میخواست که برم یاد 10 ماه پیش افتادم که رفتیم شمال بابایی نیومد اخه اصلا اهل این چیزها نیست که با بچه ها بیاد دوست داره تنها بریم ولی من جمع رو دوست دارم. بعد من با بچه ها رفتم اون موقع هنوز تو شکم مامانی نبودی کلی به ما خوش گذشت . عمو سامانت با متین هم بودن یادش به خیر. من به خاطر تو رادوینم نمی تونم برم.از طرفی هم پدر بزرگ یکی از دوستای خانوادگیمون هم فوت کرده تو شمال هستن شاید به این بهانه برم پیش بچه ها.هنوز معلوم...








