رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

دلتنگی مامانی

سلام قر بونت برم عزیزم خیلی ذلم گرفته مامانی اخه همه دوستام با خاله نگین و متین جون عمو سامان  همه دختر پسرها یک اتوبوس گرفتن  رفتن شمال.میترا تلفن میزنه همش میگه جات خالی رومینا . منم دلم میخواست که برم یاد 10 ماه پیش افتادم که رفتیم شمال بابایی نیومد اخه اصلا اهل این چیزها نیست که با بچه ها بیاد دوست داره تنها بریم ولی من جمع رو دوست دارم. بعد من با  بچه ها رفتم اون موقع هنوز تو شکم مامانی نبودی  کلی به ما خوش گذشت . عمو سامانت با متین هم بودن یادش به خیر.  من به خاطر تو رادوینم نمی تونم برم.از طرفی هم پدر بزرگ یکی از دوستای خانوادگیمون هم فوت کرده  تو شمال هستن شاید به این بهانه برم پیش بچه ها.هنوز معلوم...
31 تير 1391

مسافرت ممنوع

سلام نازدونه ی مامان گل پسر امروز ناهار قیمه گذاشتم نمی دونستم که خیلی باد داره از مامان جون پرسیدم گفت اره نفخش زیاده.منم خیلی هوس قیمه کردم اخه چی کنم؟  اگه بخورم دل درد میگیری و گریه میکنی. دلم برات میسوزه پس مجبورم نخورم دیگه.کوکو سبزی دیشب داشتیم یک ذره مونده اون رو با برنج میخورم  ولی بابایی قیمه میخوره.       عسل مامان دیگه مسافرت نمی تونیم بریم اخه هم هوا گرم هم اینکه شما هنوز خیلی کوچولویی می ترسم اسهال بشی.اینقدر هوس شمال کردم ولی نمیشی رفت  ...
27 تير 1391

46 روزگی رادوین

        این روزها کار کردن تو خونه خیلی برام سخت شده اخه رادوین اصلا نمی خواد زمین باشه فقط می خواد که من و باباش بغلش کنیم. دریروز با دوستم  بردیمت سنجش شنوایی خدا رو شکر همه چیز خوب بود فقط کمی تو گوشت جرم داشتی. که قراره 2هفته دیگه دوباره بریم عزیز مامان .این روزها خیلی شیرین شدی دلم میخواد همش بوست کنم ...
26 تير 1391

عکسهای نی نی گولی من

  پدر بزرگ رادوین         نی نی رو برده بودیم نمایشگاه کودک عزیزم عاشق خنده هاتم   این سبد حصیری رو از بازار سنتی رشت خریدم که خاله ام درستش کرده    این لباس رو مامان جون برات خریدهوخیلی بهت میاد پسر مامان ...
22 تير 1391

مادرانه

مادر که میشوی زندگیت عوض میشود..... گاهی اوقات انقدر مشغول کودکیت میشوی که احساس میکنی هیچکس به اندازه تو اورا دوست نداردو یادت میرود که کسی هست که از تو بیشتر برای او مهربان است و دلت ارام میگرد و به او میسپاریش. مادر که میشوی دیگر خودت نیستی... مادر که میشوی ... همه بچه های اطرافت فرزندت میشوند...وتو برای همه انها دعا میکنی .. از ته قلب و پاک...همانطور که برای دلبندت دعا میکنی. مادر که میشوی....به یاد خودت تنها می افتی گریه ات میگیرد مادر که میشوی....از کجا کی .. چطور این همه تغییر.. این همه صبر ... این همه عشق این روزها رو دوست دارم گاهی که فرصت میشود چند خطی بنویسم باز وجودم لبریز از عشق توست از وقتی مادر شدم بزرگتر ...
22 تير 1391

42 روزگی رادوین

 عزیز مامان امروز صبح با مامان جون بردمت بهداشت برای قد و وزنت . قربونت بشه نفس مامان ماشاالله 5:300 وزنت شده بود قدت هم 59 سانت همه چیزت نرمال و خوب بود.دیگه داری بزرگ میشه  هر روز که میگذره تغیراتی که میکنی رو حس میکنم خدایا ازت ممنونم که این پسر ناز رو به من دادی وقتی صبحها بلند میشی و میخندی دل من و بابایی ضعف میره. عزیز دلم از مای بیبی متنفری وقتی بازت میکنم خیلی ذوق میکنی.     نگاهتو فربون    فرشته پاک من   ...
20 تير 1391

40روزگی رادوین مامان

ناناز مامان  امروز 40 روزگی شما بود  40 روز هست که  زندگی ما رو خیلی شیرین کردی.عشق امید مامان  پسر مامان عزیز مامان  الان مامان جون  برد حموم اب چهله رو رو سرت ریخت. حموم دامادی تو عزیزم ببینم. گل نازم تو برای من فرشته هستی .امروز هم من با دوست صمیمم متین رفتم استخر کلی حال کردیم بابایی از سر کار اومد شما رو نگه داشت منم زود اومدم.رادوینم بابایی عاشقانه بغلت میکنه .دوستت داریم عزیزم
18 تير 1391

گردش رفتن رادوین

 سلام ناناز مامان سلام خوشگلم .سلام امید زندگی مامان بابا  دیروز  که جمعه بود خواستیم شما رو ببریم گردش ولی صبح برنامه ما  جور نشد دیگه مشغول جمع اوری خونه شدم و  و به بابا احسان گفتم شما رو نگه داره . دیگه مامان جون هم فسنجون درست کرده بود داد بالا و ما هم دیگه از غذا درست کردن راحت بودیم. دستش درد نکنه. من و بابایی کلی ذوق کردیم اخه حوصله  پختن غذا رو نداشتم.  بعد بعد از ظهر رفتیم باغ نزدیک خونه مامانی و پدر  فامیل های مامان جون هم اونجا بودن خیلی خوش گذشت. بعد هم رفتیم زائو دیدن دوستمون رویا زایمان کرده بود شما دوتا گل پسر ها رو کنار هم گذاشته بودیم خیلی بانمک شده بودید  رادوین مامان شما 25 روز بزرگتر از اریان ...
10 تير 1391

اولین ماهگرد رادوین

سلام پسر نازم  سلام یکی یکدونه من  امروز اولین ماهگرد شما هست 1 ماه از بودن کنار هم میگذره نمی دونی چقدر خوشحالم  1 ماهه که داریم با هم زندگی میکنیم 1 ماه از لحظه تولد شیرینت و رویاییت میگذره عزیزترینم قشنگترینم الان  1 ماه که وارد زندگی ما شدی عزیزم تو این مدت نگاهت غرزدنت  اشکات  سرفه هات  خنده هات.... همه وهمه قشنگ و زیبا بود و زیباتر هم میشه پسرم تو همه زندگی ما شدی.الان خندهات کمی صدادار شده دیگه گردن میگری  ماشاالله خیلی زبل هستی.بوس ...
9 تير 1391

بدون عنوان

سلام پسر مامانی امروز از 5 صبح بیدار بودی من دیگه توان اینکه بیدار بشم رو نداشتم اخه تا 5 صبح 3 بار بیدار شدی تا شیر بخوری منم خیلی خسته بودم. بابا جون دیگه شما رو نگه داشت  تا من بخوابم دلم هم براش سوخت اخه باید 7:30  هم میرفت سر کار شب هم  شما تا 1:30 بیدار بودی و ما هم مجبور بودیم که بیدار باشیم.. بابایی که رفت سر کار من شما رو گذاشتم پایین پیش مامان جون تا صبحانه ام رو بخورم. خدارو شکر امروز دل درد نداری  خدا کنه دیگه نداشته باشی اخه خیلی مظلوم گریه میکنی دلم میسوزه برات.الان هم مثل فرشته ها خوابیدی. رادوین من و بابایی عاشقانه دوستت داریم.بوسسسس واسه رادوینم.بوس واسه بابای رادوین که اینقدر کمک حالم هست&nb...
6 تير 1391